تبليغاتX
...عمق عشق...

...عمق عشق...

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد/ مگر از "مردمک دیده" مدادی طلبیم

دلتنگى

مثل قبل ترها باز دلم براى نوشتن تنگ شد . دلم هواى خىلى چىزها کرده. هوس باز نبود!! اىن روزها دلم براى حال و هواى قدىمى ام تنگ شده. نه! تنگ شده دلم براىشان دىوانه شده! بعضى وقتها که نه . همىشه خاطراتم را مرور مىکنم بعد بغضى سنگىن گلوىم را مى گىرد. بزرگ شدن بد نىست. مرحله ى جدىد زندگى عالىست. ولى به شرطى گذشته ات را با تمام خوبى ها حفظ کنى. دلم گرفته براى بودن هاىم. سنگىنى دلم مال هىچ کس نىست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:44  توسط مردمک دیده  | 

بدون شرح

 

اپیزود اول:

فکر کنم 3 بار فیلم "سنگسار ثریا را نگاه کردم! کلیپ فیلم "شرایط" را هم چندین بار دیدم.

آهنگش بدجور روی مغزم راه می رود!

فکر کنم تقریبا در همین مایه آهنگ ها بود که روی فیلم "زندگی با چشمان بسته" زمینه شده بود.

 

اپیزود دوم:

امروز مثل گاهی اوقات که دلمان برای فرهنگ این مرز و بوم تنگ می شود (!!) رفتیم سینما!

"زندگی با چشمان بسته"

عجب فیلمی بود!

درام! آن هم از نوع اجتماعی! اجتماع که می گویم یعنی درد 70 میلیون نفر ایرانی + میلیون ها نفر مسلمان دنیاها!

به سلامتی از صندلی پشت سرم با القاب زیبای "کثافت ها" و "مردشور چادر رو ببرن" مواجه شدم!

همانطور که گفتم که یک کم فرهنگ خونم کم شده بود!!!!

 

اپیزود سوم:

دیشب داشتم صحنه هایی از کتاب نه ده حسین قدیانی را می خواندم:

"جوانمردان! به ازای هر صد ناسزا که بار من می کنید یک تلنگر هم به دشمن بزنید. بسیجی به اندازه کافی فحشش را از دشمن می خورد. این سهمیه را هر روز bbc و cnn سر ساعت به ما می دهند "

 

اپیزود چهارم:

درد دارم...

به وسعت تمام بغض هایم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:7  توسط مردمک دیده  | 

نیاز

 

خدا را شکر که ما گاهی اوقات حرفهایمان را در گلویمان خفه می کنیم.

هر حرفی که ارزش نوشتن و گفتن ندارد

و گاهی روزها می شود که حرفهایمان انقدر ارزش دارد که گوشی (به قولا خووووب) برای شنیدنش پیدا نمی کنیم

واقعا دلم برای این حرفهای با ارزش لک می زند

می خواستم بگویم: "دلم به تغییر نیاز دارد"

اما بعد به این فکر کردم که نه! دلم نباید برای تغییر منتظر رسیدن حرفهای با ارزش باشد

اگر دلم تغییر می خواهد: ۱. باید به دنبالش جست و جو کنم

۲. حرف ها کار عمل را نمی کند

اما چه کنم..؟

شاید هم یک حرف باید برسد که دلم باز آمادگی رفتن بگیرد...

و این از آن جنس حرفهایی نیست که به دنبالش باشم

بنویسید...

لطفا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 19:34  توسط مردمک دیده  | 

اشکال زندگی

 

هروقت هرچه رفتی باز رسیدی به همان نقطه ی اول، یعنی زندگی ات دایره وار شده. ۳۶۰ درجه دورش می زنی اما باز می شود خودش!

اما زمانی هست که گاهی داری اوج میگیری، گاهی سقوط می کنی، گاهی هم بی هیچ ملالی، در آرامش یک جاده را می گیری و می روی... اینجاست که باید بگردی ۳ ضلع تشکیل دهنده ی مثلث زندگیت را پیدا کنی

بعضی وقتها هم اوج میگیری، مدتی در اوج می مانی، اما چون در اوج بودنت رنگ سکون می گیرد، سقوط می کنی، و حالا باز سکون گریبانت را میگیرد. چون نمی دانی چه شد که دوباره نازل شدی! مربع دقیقا با حال و روزت مطابق است.

به نظرم مهم نیست دایره شوی، یا مثلث یا مربع..!

همه اش اشکال عالم مادیست!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:23  توسط مردمک دیده  | 

عشقبازی

 

بعضی وقتها ما عشق را به بازی می گیریم و گاهی عشق ما را...

بعضی روزها هم می شود که بازی، عاشقمان می کند!

به همه ی اینها هم می گویند عشقبازی!

حالا چند درجه اش عشق است و چند درجه اش بازی را خدا می داند!

به قول آن سریال: نقطه ی "ز" رو بذار زیر "ب" ... "بازی" میشه "یاری"

و عاشقانه های من و او اینگونه است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:20  توسط مردمک دیده  | 

ولایت عشق

 

روزهایی را می گذارم پر از حلاوت حضور

پر از عشق

و پر از شعور

می پرسند از کجا انقدر مطمئنی به "وجودت"؟؟؟!

آدم خودش را نشناسد می شود؟

دوست دارم باور کنند که دیگر "من" و "او" وجود ندارد که مطمئن باشم یا نه!

شاید عده ای بخواهند ملامتم کنند برای عشقش!

اما برای همه دعا می کنم که روزی این عشق نصیبشان شود تا بدانند تجلی حضور خدا در زندگی یک زوج چه کارها که نمی کند!!!

عشق که می ورزیم، انگار هر لحظه خدا صدایمان کرده... ۱ لحظه از این عشق ورزی خسته نمی شویم.

شادی که می کنیم، تک تک سلول های بدنمان با هم لذت می برند و خدا را از ته دل شکر می کنند.

ناراحت که می شویم، باز خداست که واسطه ی آشتی و بخشش در دلمان می شود.

دیگر نفس کشیدنم برای خودم نیست که اختیارش با خودم باشد...

با کمال افتخار، غرور و رضایت، اگر بگوید بمیر! خواهم مرد...

ولایت عشق یعنی این!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:21  توسط مردمک دیده  | 

یا عشق و یا بصیر

 

چقدر سخت بود گفتن بعضی حرفها برای معشوقت...

و سخت تر نگفتن بود!

شاید سبب خیر شد آن کس که خودش هم نمیداند چه می کند!...

و خدا خیلی بزرگتر از این حرفهاست...

عاشق را به خاطر دیر فهمیدن، طاقت عذاب نیست... عدالت هم این را نمی گوید...

وگرنه ملاک حال فعلی افراد نبود!

و عاشق را فقط عاشق می فهمد...

و من حلقه ی خانه ی عشاق را برای همین در دست دارم...

باید فرقی میان عاشق و بی تفاوت باشد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 18:37  توسط مردمک دیده  | 

هجران

 

شاید در نظر خیلی افراد، رسیدن به عشق و معشوق خیلی سخت باشد...

حتی خودم...

اما دارم رها می شوم در سرزمین رهایی...

می روم که تو را از عشاق بخواهم...

شاید که گوشه ی چشم عشاق خانه اش، همان ها که درد هجران یار را تاب نداشتند، پنجره ای شود برای رسیدن هردومان به تک محبوب قلوبمان...

شاید دوستم داشته باشند و البته تو را بیشتر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:34  توسط مردمک دیده  | 

اوج

 

دارم می رسم...

به او...

به اوج...

********

داریم می رسیم...

با هم...

به او...

به اوج...

********

عشق را خودش داد...

عشق یعنی اوج رسیدن به او...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 18:40  توسط مردمک دیده  | 

خدا

 

خدا این روزها نزدیکتر از همیشه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 21:34  توسط مردمک دیده  |